دیدن شهر از آن بالا، از دانشکده بهداشت، دانشکده سلامت، آنچنان برایم عجیب بود که فقط آرزوی داشتن دوربینی را کردم تا نشان بدهم که دیگر هیچ گنبد فیروزه ای در اینجا پیدا نیست. به سختی گنبدها را تشخیص دادم و آن بنای جنجالی جهان نما که گفته می شد راه را بر دیدار نقش جهان می بندد در هاله ای غریب از رنگی خاکستری پنهان شده بود؛ دیگر نه بنا پیدا بود و نه مدرسه چهارباغ و نه هیچ گنبدی دیگر. به یاد گفته سعدی افتادم که «هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است.»؛ کجاست استاد سخن که بداند هر نفسی که فرو می رود لحظه به لحظه ادامه حیات را به خطر می اندازد. انسان در این هوای خاکستری یا باید به ناگهان بمیرد یا رسوب ذره ذره سیاهی در عمق وجودش به مرگی تلخ نابودش می کند.
نوشتنم از این روست. آنقدر زندگی کرده ام که بدانم مرگ آدمها به دلیل سهل انگاری آنانی که مسئولند چه بار گناهی دارد. آنچه از من برمی آید همین نوشتن است از آسمانی خاکستری، خیابانهایی شلوغ، تصادفات زیاد، اتومبیلهای دودزا، … و مرگ. کاش می توانستم زندگی را به ارمغان آورم اما چه کنم که تنها می توانم از مرگ و آنچه ما را به کام آن می فرستد سخن بگویم.
زنده باشید و سالم! ذاتتان مفرح