Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘روزانه’ Category

سلام آقای رئیس جمهور
راستش امروز اصلا قصد نوشتن از پزشکی و سلامتی و دارو ودرمان واینها را نداشتم. دیشب نامه دوم را برایتان نوشته بودم و در آن از زن و طلاق و سرپرستی خانواده گفته بودم. فرصت نشد تا ویرایشش کنم و برایتان ارسال کنم و ماند تا امروز.
اما امروز؛ ساعت 4.30 بود که خسته از سر کار به خانه آمدم. هنگام بازگشت به خانه در سوپر مارکت اخبار عصر را دیدم و به جای خوبی از خبر رسیدم «اجلاس روسای دانشگاه های علوم پزشکی». خبر حاکی از این بود که وزیر بهداشت دولت نهم یعنی آقای دکتر لنکرانی در مورد غیر منطقی بودن مصرف دارو در کشورما سخنرانی کرده است. تا اینجای قضیه چیز جدیدی نبود، اما ادامه صحبت چون پتکی بر سرم خورد. جناب وزیر گفته بودند که بیشترین داروی مصرفی در نسخ سال گذشته «دگزامتازون» بوده است.
آقای رئیس جمهور فکرش را بکنید نه استامینوفن، نه بروفن، نه قرص سرماخوردگی و نه حتی این آنتی بیوتیکهای کذایی منزجر کننده بلکه دگزامتازون بیشترین دارویی تجویزی در نسخ بوده است. حقیققتش را بخواهید بنده در آن لحظه به عنوان یک پزشک کلا از شرم سرم را بلند نکردم. فروشنده سوپرمارکت گفت » خانم دکتر وزیر با شما هستن، چقدر دارو می نویسین؟». در کمال شرمندگی گفتم که «من از پزشکان دارو بنویس نیستم و بدبختانه در امر پژوهش و ارتقاء سلامت جامعه فعالم» و به سرعت از مغازه بیرون آمدم.
ای داد! آقای رئیس جمهور می دانید مصرف دگزامتازون و کلا انواع کورتون ها چه اثرات زیان آوری برای فرد و به تبع آن جامعه دارد؟ از شیوع 50 درصدی افزایش وزن و چاققی در جامعه با خبرید؟ می دانید زنان ما به دلیل نوع پوشش و عدم تحرک کافی به خودی خود در معرض پوکی استخوان هستند، و کورتون چه بلایی بر سر آنها می آورد؟ می دانید شیوع دیابت در جامعه ما نزدیک به 8 درصد است و کورتون ها ابتلا به آن را افزایش می دهند؟ می دانید فشارخون چه غوغایی به پا می کند با این روند مصرف کورتون؟ و  یک می دانید تلخ مهم : می دانید اخیرا معتادان برای پوشاندن علائم ظاهری اعتیاد از کورتون استفاده می کنند؟؟؟
آقای رئیس جمهور اینکه یک پزشک برای درمان یک سرماخوردگی ساده به بیمار کورتون می دهد و یا کمر درد او را با کورتون درمان می کند یک زنگ خطر است. یادتان هست اولین باری را که این زنگ به صدا درآمد؟ سالیان پیش بود، همان سالهای دانشگاه رفتن ما، که با افزایش ظرفیت پذیرش دانشجوی پزشکی بدون طراحی صحیح و اجرای طرح پزشکی خانواده و سیستم ارجاع خواستیم کمبود پزشک را در کشور درمان کنیم. آن روزها اصلا فکر نکردیم و نکردند که این همه پزشک چگونه باید کسب درآمد کنند. این دردناک است رئیس محترم جمهور، این دردناک است که پزشکان ما برای جلب مشتری بیشتر و کسب درآمد از داروهایی که تنها به طور علامتی بیماری را درمان می کنند استفاده کنند، آن هم نه یک مسکن ساده که بدترین نوع درمانگر علامتی یعنی کورتونها. تلخ تر این است که پزشکانی که اینگونه عمل نمی کنند هنوز هشت شان گرو نه شان است و آه ندارند تا با ناله سودا کنند.
راستی اقای رئیس جمهور راه های دیگر کسب درآمد پزشکان عمومی را بلدید؟ نه‼ به نظر من حتما بگردید و بیابید و آسیب شناسی کنید تا شاید وزیرتان درمانش را بیابد. یک راهنمایی کوچک می کنم، باز هم پای همان موجود همیشگی در میان است: «زن» .

پی نوشت: برای پیدا کردن متن سخنرانی دکتر لنکرانی یک جستجوی کوچک کردم. دو مطلب جالب پیدا کردم. آقای رئیس جمهور توصیه می کنم حتما آنها را بخوانید:

Read Full Post »

» …آنها می خواهند ما تنها باشیم آقای مونترو. چون به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر است«**

در آستانه آغاز نمایشگاه کتاب امسال گفتگو در مورد کتابهایی که خوانده ایم و معرفی آنها در قالب یک بازی جدید وبلاگی آغاز شده است. من نیز توسط دوست و استاد گرامی محمد درویش به این بازی سخت دعوت شده ام. از روز دوشنبه که مطلب محمد درویش را خواندم تا همین امشب در حال فکر کردن بودم که چه کتابی را معرفی کنم. بازی از این قرار است که: «هر کسی در وبلاگ خود، یک کتاب خوب و مفیدی را که دوست دارد،دیگران هم بخوانند معرفی نماید. ویک توضیح کوتاه از خوبی  و یا حاشیه های پیرامون کتاب ،تا انگیزه و جاذبه خریدن و خواندن را بیشتر کند».

بهتر است همینجا یک اعتراف تلخ کنم و آن اینکه بنده مدتهاست کتاب جدیدی نخوانده ام. این روزها چنان سرگرم کارهای روزمره هستم و برای انجام آنها مجبور به خواندن و نوشتن، که دیگر وقتی برای مطالعه غیر حرفه ای نمی ماند. اگر بخواهم از مطالعات حرفه ایم بگویم بی شک سر همه را درد می آورم پس بالاجبار باید از آنچه پیش از این خوانده ام بگویم. پیش از معرفی کتاب مورد نظرم این را بگویم که من بطور معمول در مطالعات غیر حرفه ایم تنها داستان می خوانم و بس. در خواندنهای من نه اثری از تاریخ است، نه فلسفه، نه روانشناسی و نه هیچ چیزی به جز داستان و البته شعر. بنابراین آنچه توصیه خواهم کرد از همین دسته کتابها خواهد بود.

سالهاست که می خوانم. دقیقا نمی دانم از چند سالگی کتاب خواندن را شروع کردم اما می دانم اولین کتابی که بطور کامل خواندم و با آن گریستم داستان» پیرزن و طوطی» بود. تازه امتحانات کلاس اول ابتدایی را پشت سر گذاشته بودم که در اتاق نشستم و کتاب را یک نفس خواندم و گریه کردم. راستش نه می دانم نویسنده کتاب که بود و نه می دانم کتاب را چه انتشاراتی چاپ کرده بود اما حداقل می توانم بگویم که این کتاب را تابستان سال 1352 خواندم. از تابستان سال 56 بود که خواندن کتابهای بزرگسالان را آغاز کردم. آن سال پس ازاتمام امتحانات کلاس چهارم ابتدایی «گور وگهواره» اثر غلامحسین ساعدی را خواندم. کم کم هر چه من بزرگتر شدم کتابها هم قطورتر شدند. تا آنکه روزی رسید که بسیاری از کتابهایی را که دوست داشتم بخوانم، خوانده بودم. در سالهای دبیرستان و سالهای اول دانشگاه آنچه می خواندم ادبیات قرن نوزده و اوایل قرن بیستم بود. در طول سالهای تحصیلم در رشته پزشکی و آغاز به کارم از مطالعات غیر درسی دور بودم تا مجددا با کتابهای آلبا دسس پدس و بعد از آن کوندرا به آن زندگی که در پشت و پسل های روحم پنهان کرده بودم بازگشتم.

سالهای اخیر را بیشتر به خواندن داستانهای نویسندگان قرن بیستم گذرانده ام و بسیار لذت برده ام. این سالها براتیگان برای من دنیایی تلخ، واقعی، ساده و در عین حال غریب آفرید. سلینجر دیوانه کننده بود و اُستر غریب نویسی که گاه در عین سادگی نفهمیده امش. دوراس را با لذت خوانده ام، از نوشته های کالوینو لذت برده ام و یوسا گاه مو بر تنم راست کرده است. مارکز جایگاه والای همیشگی اش را داشته و  نوشته های کامو و کافکا چون قبل در وجودم ریشه دوانیده اند. طبق معمول،هر سال یک بار  دیگر «بوف کور»، » شازده کوچولو» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» را خوانده ام و هنوز «مسخ» را دیوانه وار دوست دارم.  می بینیند خوانده های من همچون زندگی ام، آش شله قلمکار درهمی است که هر یک خطوط کج و معوج روحم را نشانه گذاری کرده اند.

همه اینها را نوشتم تا بگویم حالا چطور می توانم یکی از این کتابها را معرفی کنم؟ اگر اعتراف کنم که سالهاست با راسکلنیکف «جنایت و مکافات» زندگی می کنم و از همان آغاز از پایان عجیب این کتاب گیج بوده ام؛ باید این را هم اعتراف کنم که «خرمگس» لیلیانویچ بخشی از زندگی من بوده است. و در این میان آیا می توانم امیل زولا و «ژرمینال»اش را از لیست کتابهایی که توصیه می کنم حذف کنم و در این صورت جایگاه کتاب «مرگ کسب و کار من است» را کجا باید قرار بدهم. آنت توانمند در «جان شیفته» همانقدر برای من غریب و آشنا بوده و مرا مسحور خود کرده است که آنای تولستوی در «آناکارنینا». و خلاصه اینکه در میان این همه کتاب انتخاب یکی از آنها چه سخت اشت.

اما شاید بهتر باشد برای آسان کردن کار خودم آخرین کتابی که خوانده ام را نام ببرم؛ » آئورا»**. فضای این کتاب بسیار عجیب، غیرواقعی و در عین حال واقعی است. اگرچه نویسنده و راوی داستان یک مرد است اما جذابیت شخصیت زن قصه یا بهتر بگویم دو شخصیت زن قصه عجیب و غریب است. باید زن باشید تا بدانید فوئنتس چه کرده است با این آفرینش. باید زن باشید تا بدانید این مرد تا کجای روح زنانه را خوانده است و کند و کاو کرده است. اگر زن هستید توصیه می کنم حتما این کتاب را بخوانید تا متوجه شوید که گاه مردانی پیدا می شوند که روح شما را اینچنین بکاوند و بخوانند. کتاب بسیار کوتاه است و در یک شب می توانید به پایان بریدش، اگرچه تا مدتها روحتان درگیرش خواهد بود. چه به نمایشگاه کتاب بروید و چه نروید این کتاب از آنهایی است که باید در مجموعه خوانده هایتان باشد.

یک یادآوری به خودم: سرکار خانم مدتهاست قول خواندن چند کتاب را به خود داده اید. اولین آنها «شیاطین» (جن زدگان) داستایوسکی بوده که هر روز در کتابخانه نگاهش می کنی، دومین کتاب «خانواده تیبو» است که قرار بر این بود در پایان زمستان 87 تمام شده باشد و آخرین آنها «دن آرام» با ترجمه شاملو است که مطمئنم با آنچه به آذین نوشته بسیار متفاوت است. همینجا و در حضور دوستانت قول بده که این سه کتاب را تا پایان تابستان 88 تمام خواهی کرد.

پی نوشت:حیفم آمد نگویم که اگر مجموعه آثار شاملو را ندارید خرید آن را در اولیت قرار دهید که به نظر من وجود آن در کنار هر آدم کتاب خوانی ضروری است.

و در پایان: همه دوستان عزیزی که اینجا را می خوانند برای ادامه بازی دعوتند(اگرچه کماکان خوانندگان این وبلاگ کم هستند).

*کارلوس فوئنتس، چگونه آئورا را نوشتم. آئورا صفحه 79

** «آئورا»، نویسنده کارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات نشر نی سال 1386

Read Full Post »

محمد درویش را اول بار نه در مهار بیابان زایی که در دل نوشته هایش دیدم. گمان می کنم به دنبال بازی وطن بود یا یک بازی دیگر که از وبلاگ محمد آقازاده به وبلاگ محمد درویش رسیدم. جالب است که حتی یک کلمه از مطلب را هم به یاد ندارم اما خوب به خاطر دارم که به دلم نشست. آنچنانکه دانستم چرا نام آن وبلاگ دل نوشته هاست. آن روزها با نام مجازی می نوشتم و تقریبا که نه تحقیقا در مورد حرفه ام و دغدغه های حرفه ایم حرفی در میان نبود. شده بودم یک علاقه مند به داستانک و به خیال خود چیزهایی می نوشتم شبیه به داستانک. دوستانی هم بودند که به به و چه چهی می گفتند، درست یا نادرستش با خودشان، و من غره شده بودم به این به اصطلاح مینیمال نویسی (نمی دانم چرا این واژه داستانک انگار حس مینیمال را به من انتقال نمی دهد. شاید از بس ِ فرنگی شدن باشد). به هر طریق در فضای مجازی آنچنان در این ادبی نویسی و ادبی خوانی غرق بودم که آنچه هم و غم حرفه ایم بود به فراموشی سپرده بودم. فراموش کرده بودم که پزشکم و کار اصلی من درمان درد است و همیشه قرارم بر این بوده است که جز به سلامت فرد، جامعه و زمین نیاندیشم.

سرک کشیدن به وبلاگ دل نوشته های محمد درویش با آن عکس که ناگهان آدم را انگار از هر چیز رها می کند مرا به وبلاگ دیگر وی رهنمون شد. نام وبلاگ در ابتدا برایم غریب بود. آنقدر غریب که فکر کردم نامش مهار بیابان زدایی است. گمان کنم مدتی طول کشید که فهمیدم یک «دال» اضافه می خوانم و این وبلاگ هدفش همان جمع کردن بساط برهوت است از روی زمین. برهوت زایی را به چشم دیده بودم، خشکی زنده رودم را. هیچگاه آن خاطره تلخ خشکی بستر رودخانه و ترکهای کف آن را فراموش نخواهم کرد. من خوب می دانستم برای بشر ِ دل تشنهء آب برهوت یعنی چه؟ می دانستم اگر بشکه بشکه آب هم در کنارت بگذارند و ببینی رودخانه ای ناگهان به فنا رفته است قطره ای از آن همه بشکه سیرابت نخواهد کرد. شدم خواننده «مهار بیابان زایی»، اما خواننده ای کم سواد. یادش بخیر خوب به خاطر دارم که دبیر زمین شناسی داشتیم ، امید که زنده و سلامت باشد، که به من می گفت » ربیعی تو هیچوقت هیچی نمی شی». و بر اساس نگاه خودش درست می گفت. من هیچگاه نه زمین شناسی آموختم و نه جغرافیا. نه دانستم خاک چیست و نه دانستم آنجا که قبلا آب بوده در کدام دوران خاک شده است. هیچوقت نیاموختم چه شد که صحراها به وجود آمدند و آن همه آب در زمین به کجا رفت؟ خب بی سواد بودم و از شما چه پنهان جبروت آقای درویش برایم چنان زیاد بود که جرات نمی کردم حتی نظری برایشان بگذارم و سوالی بپرسم. تنها می خواندم و می آموختم و می رفتم. از آنجا که یکی از دغدغه های حرفه ایم در تمام این ده ساله گذشته آلودگی هوا و سلامت جامعه بوده است با حس نویسنده وبلاگ احساس نزدیکی می کردم اما دانش من کجا و دانش استاد کجا؟ و من آموختم. و اولین چیزی که آموختم نام نامی بیابان بود که باید رعشه به تنم می انداخت. آموختم که به کجا می رویم، آموختم که بیمار اصلی نه آدم و نه جامعه که زمین است و مسببش آدم، این ویروس میلیون سلولی‼!

زمین در حال تغییر است. زمین بیماری در بستر افتاده است که آسمانش سیاه، یخهایش آب، آبهایش بخار و جنگلهایش بیابان شده. زمین رو به زوال است و من و ما گویی نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم که چه قدمهای سنگینی برای نابودی آن برمی داریم. فرزند به فرزند اضافه می کنیم بی آنکه بیاندیشیم که این زمین ِ بر بستر بیماری افتاده، به زودی بستر ِ بیماری فرزندانمان خواهد شد. نوک بینی مان را می بینیم و اگر خوشمان هم نیاید به طرفة العینی عملش می کنیم.

در این وانفساست که محمد درویش همه تلاشش را می کند تا بیاموزاند که ما کجای این زمین ایستاده ایم. از آغاز نگارش، تعاریف بیابان و معیارها و شاخص های بیابان زایی را می گوید. راه حلها را ارائه می دهد، از محیط زیست حمایت می کند، نگران تک تک گیاهان این مرز و بوم است، به یادمان می آورد که حمایت از درخت به اندازه حمایت از بشر مهم است، به یادمان می آورد که چه جنگلهایی که در این کشور نابود شدند، مطالب روز دنیا را می گوید و اشاره می کند که سدسازی نه یک راه حل که یک درد است و حتی در جایی می گوید که سرسبزی آمازون مدیون صحرای آفریقاست. و در نهایت برنامه کارشناسی شده برای 20 سال آینده در مهار بیابان زایی را تدوین می کند. همه آنچه درویش می نویسد شناخت زمین ، موجودیت آن، تعادل زیستی آن و زنده نگاه داشتنش است. در کنار همه اینها درویش از حامیان دوستداران محیط زیست است و رد پایش در کنار بسیاری از مجازی نشینان زیست محیطی دیده می شود و گرمی دستانش بر شانه آنها خسته نباشیدی دلچسب به نظر می آید.

محمد درویش گرامی تولد 4 سالگی «مهار بیابان زایی» ات  را در جفت چهار عمرت تبریک می گویم و امیدوارم در جفت نه زندگی ات کماکان سالم و سرزنده و فعال باشی و حامی زمین.

Read Full Post »

آقای مدیری سلام
می دانم و اعتراضی ندارم که شما یکی از خلاقان طنز در کشور هستید. دانش حرفه ای این کار را ندارم اما با ساعت خوش و پرواز 57 تتان بارها خندیده ام و شاد شدم. آن روزها تفاوت آن را با هر نوع هجو موجود در تلویزیون ایران می شد تشخیص داد. حتی برای منی که هیچوقت از هنر سر درنیاورده ام طنز شما آن روزها بسیار دلنشین و قوی به نظر می آمد. بماند که آن روزها رضا عطاران که خود از خلاقان دوست داشتنی طنز اجتماعی است ( نمی دانم این عبارت درست است یا نه) با شما بود و تیمی با شما همکار بودند که هر یک توانایی قابل توجهی داشتند. کم کم فریادهای شما در آن سریال کذایی که دقیقا نامش را به یاد ندارم و شما رامین بودید و لاله صبوری مریم برایم دلگیرکننده شد، اگرچه می نشستم به انتظار آغازش. به تدریج این نگاه گاه توهین آمیز شما به دیگران برایم سخت شد تا جایی که از دیدن طنز پاورچین تان صرف نظر کردم که البته گویا مجموعه نسبتا خوبی را از دست داده ام اما پس از آن چه بد کردم که نقطه چین را دنبال کردم.
اعتراف می کنم که پس از همه اینها شبهای برره تان بسیار به دلم نشست. شبهای کشیک پر استرسم را نگاه کردن گاهی گداری به برره تان از خنده سرشار می کرد. همه آنها که همراهتان بودند به نظرم عالی بودند. کیوون، سحرناز، خرزوق خان همیشه غایب و به خصوص سیامک انصاری را در آن مجموعه با لذت نگاه می کردم و ای کاش بعد از آن دیگر  به هیچیک از کارهایتان نگاه نمی کردم.
آقای مدیری خوب به یاد دارم که از همان روزهای نخست نویسندگی و کارگردانیتان نگاه خوبی به جماعت پزشک نداشتید و هر جا که می توانستید نوک پیکان طنزتان را به سمت آنها می گرداندید. این نه سیاست شما بلکه سیاست کل برنامه های صدا و سیما بود که از اتفاق با ادغام رشته های علوم پزشکی در وزارت بهداری هم زمان بود. این هم زمانی چیزی غریب نبود. سیاست ادغام و همراه آن سیاست افزایش ظرفیتهای بی رویه دانشگاه با طراحی فوق تخصصان وزارتی که هنوز هم که هنوز است، پست داشته باشند یا نه، پدرخواندگان پزشکی کشور هستند ریخته شد. بحث افزایش ظرفیت و طراحی خانه های بهداشت و کل اینها قصه ای طولانی است که باید در مبحثی دیگر در مورد آن صحبت کنیم اما آنچه رخ داد جمع شدن نخبگانی بود که روزها و روزهایشان را در کلاس و شبها و شبهایشان را در بیداری درس خواندن و کشیک دادن گذراندن تا بتوانند به خیل تحصیل کردگان بیکار این جامعه بیفزایند. شما هم آقای مدیری دانسته یا نداسته آب به آسیاب آنانی ریختید که قصدشان نابودی پزشکان جدید بود.
بگذریم. این قصه ها طولانی است و مجال گفتن در وبلاگ کوتاه، اما شما را به خدا آقای مدیری در طول دوران تحصیلتان چند شب را در استرس و بی خوابی گذرانده اید؟ چند بار نگاهتان را به مانیتور دوخته اید تا مگر وضعیت بیمار تثبیت شود؟ چند بار جوانان دیابتی مبتلا به کما به تورتان خورده است؟ و آیا در میان آن همه پزشک تربیت شده کسانی را سراغ ندارید که لیاقتشان از شما برای صرف بودجه های کلان این مملکت بیشتر باشد؟ آقای مدیری هیچ خبر از سرانه بهداشت مردم این کشور دارید؟ هیچ می دانید سرانه بیمه چقدر است و بیمه های ما در حال حاضر در چه وضعیتی به سر می برند؟ اصلا می دانید پژوهش های کاربردی ارتقاء سلامت در جامعه با چه هزینه ای به اجرا در می آیند؟ رقم بودجه پژوهشی مراکز تحقیقاتی را که مورد تایید نه تنها کشور ایران که جامعه بین المللی هستند، چقدر است؟ آیا می دانید در این مملکت نخبگانی هستند که جانشان را برای سلامت جامعه می دهند و هیچ راهی برای اجرای طرح های سلامتی شان ندارند؟ آقای مدیری با آنچه که دو هزار چهره شما ساخته است چند برنامه آموزشی کاهش آلودگی هوا می شد ساخت؟ جلوی مرگ چند نفر را می شد گرفت؟
حرف من نه این است که به طنز نیازی نیست. حرف من این است که طنز و در نگاه کلان هنر از عوامل ارتقاء کیفیت زندگی انسانها تلقی می شوند اما به شرط آنکه با تعاریف هنر و طنز بسازند. آقای مدیری یک لحظه هم که شده غرورتان ، نخوتتان را، کنار بگذارید و بیندیشید که در این سال » اصلاح الگوی مصرف» الگوی مصرف شما چه بوده است؟ آقای مدیری در همان تهران شما تنفس از علل حمله قلبی است، خنده دار است نه؟ این خود یک طنز تلخ است آقا و متاسفانه شما هم در معرض همان حمله قلبی هستید. راهی بیابید تا بدون هدر دادن پولها به سمت ارتقا سطح زندگی مردم با کمک یکدیگر حرکت کنیم. آقای مدیری شما را به خدا پولها را دور نریزید که به خداوندی خدا قران قران این پولها دردی از دردها را درمان خواهد کرد.
راستی آقای مدیری برای دیدن برنامه شما در این کشور چه میزان انرژی مصرف می شود؟

Read Full Post »

منوچهر آذری، شبکه صفر، مهندس بیلی، دهه 50، صبح جمعه با شما، جمع شادی آوران جمعه، جای نوذری و مقبلی خالی

ایرج طهماسب، آسمون ریسمون، چهره دلنشین، مهربانی ها، عید سال 61، شور و شوق و خنده

کلاه قرمزی، پسر خاله، نون بخرم؟، آقای مجری، غمها و شادیها، اشکها و لبخندها، خاطرات دهه 70، تولد عید شما مبارک

جای مجید خالی راستی

Read Full Post »

اصلا قرارم به خانه تکانی نبود. سالهاست تنبل تر از آن شده ام که خانه را به دست بگیرم و بتکانم اما امسال که پس از مدتها در خانه مستقل خودم زندگی می کنم، تصمیم گرفتم کمی خانمی کنم و خانه را بتکانم. سبزی حیاط مجموعه از این بالا چنان دل انگیز بود که مدام فراموش می کردم پی چه کاری به بالکن آمده ام. بالکن پر بود از گچ و رنگ و من که در طول این شش ماه شاید سه بار پا به آنجا گذاشته بودم فکر کردم دخترکم با این همه هنر آخرش چه خواهد شد؟ حقیقتش را بخواهید به یاد ندارم آخرین باری که خانه تکانی کرده بودم کِی بود اما 28 اسفند 24 سال پیش را خوب به خاطر دارم. امتحان ثلث دوم تازه تمام شد و خاله جانمان از خارجه به ایران آمده بودند. همه در خانه مادربزرگ جمع بودند الا بنده که قرار بود اول شیشه ها را پاک کنم و بعد به دیدن خالهء کوچک بروم. آن روزها عجیب وسواسی بودم. هزار بار از داخل خانه به حیاط آمدم و برگشتم تا مبادا در کنجی کوچک از شیشه موجی به جا مانده باشد. امروز اما اصلا نگاه نکردم که موجی هم مانده یا نه. فقط می خواستم زودتر کار را تمام کنم و نشان دهم که هنوز هم یک کدبانوی کاملم.

حالا کار تمام شده است. بهار در راه است. اگرچه امسال اصلا همه اش بهار بود و اثری از زمستان و ننه سرما نبود. هیچ بارانی هم نیامد تا لااقل دلمان را خوش کنیم به هوای یک نفره بارانی. اما جالب آن بود که آسمان ِ بی ابر، خاکستری بود. از بس چیزی نبارید رودخانه خشکید و ذرات معلقِ هوا معلق تر شدند. اصلا به گمانم این ذرات اهل فضای سیال ذهن و بی وزنی هستند و چه بسا بسیار روشنفکر. خلاصه اینکه زمستان امسال بهاری بود که در آسمان خاکستری آن یک لکه ابر هم نبود و ذرات سیاه معلق در هوای آن از نوع روشنفکریشان بودند که تا عمق وجود آدمی رسوخ می کنند.

بیکار شده ام و باز در کنج خلوت خود نشسته ام و به دور و برم که نگاه می کنم، می بینم همه چیز تمیز شده الا آسمان که هیچ دستمالی برای گردگیری اش پیدا نکردم.

Read Full Post »